تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ترنم لحظه ها

ترنم لحظه ها

اجتماعی.فرهنگی و علمی

..
.پروانه شدن
.
حس عجیب عمیقی ست
چیزی به گنگی پچ پچه ای
در همهمه ی فریادهای شکست موج بر سنگ
چیزی به عمق اقیانوس
به آرامی یک روز آفتابی قشنگ
دراز کشیده روی شن های سفید ساحل



حس ملیح قشنگی است
مثل پیچش پیچکی است بر سراپای وجودم
مثل جوانه زدن گندم های شب عید
جوانه می زند گیاه درونم
مثل سر بر آوردن گل از خاک
گل می کند انگار از برهوت جانم
مثل شکفتن غنچه ای
می شکوفم از ژرفای وجود

در آستانه ی تولدم انگار
هر لحظه ای هزار بار متولد می شوم

حسی عجیب پر ز ترنّم
هر چند مقارن تردید
امان... امان ز بیم و امید!

دلم سرود بلبل وترنم باران و فال حافظ می خواهد
چشم هایت را ببند
تا دلم از پی شیطنت چشم هایت
گم نشود
بخوان برای دلم
بخوان برای تک درخت یاسی که
سرک کشیده کنون
از کوچه باغ احساسم

تو و من،
سرود بلبل و ترنم باران
و ترانه ی پر سرود بهاران
حافظ و
تک درخت یاس
و کوچه باغ پر از احساس
و شکوفه های سرمست گیلاس
مست می شوم
گیج می روم

دارم چَرت وپَرت می گویم
چشم هایم را می بندم
تو بخوان...
صدای تو می پیچد در کوچه های درونم
که می خوانی تفال حافظ را
و دل من پروانه می شود

"...
گریه ی شام و سحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد...
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد"

 

باران
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11 PM توسط سعیده سرایدار| |

باز پاییز...

 

 

 

باز پاییز، باز مدرسه، باز آغاز خواب طبیعت به زیباترین شکل.

 

باز صدای نزدیک شدن عید، باز صدای شب یلدا و باز صدای مدرسه.

 

فصل، فصل قهوه‌ای قشنگی که  نسیمی جدید می‌وزد.

 

فصل نارنگی، فصل انار، فصل خانه جدیدمان مدرسه.

 

باز بوی پاییز  بوی مدرسه.

 

بوی زندگی از دورن ما را می‌نوازد.

 

و صدا می‌زند که "پاییز آمد"

 

این فصلف فصل زیبا و مورد علاقه‌ی من، پاییز که درآن صدای خش خش برگ‌ها می‌آید و ما را به درون عمق رویاهایمان می‌برد.

 

فصل مرگ برفی درختان اما به زیباترین شکل.

 

هنگام که راه می‌رویم و برگ‌ها را زیر پایمان له می‌کنیم و به فکر می‌افتیم که چطور روزی به ما نفس می‌دادند، چه زیباست!

 

زیباست این خزان رنگارنگ، ریباست رنگ جنگل‌ها و زیباست صدای مدرسه.

 

فصل پاییز.ف قصل مورد علاقه‌ی من.

 

خورشید هم انگار از لای برگان زرد و قرمز درختان انگار می‌گوید:

 

 "زیباترین فصل است، پاییز"

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8 AM توسط سعیده سرایدار| |

روز تولد حضرت علی تنها روز پدر نیست ...

روز بزرگداشت مقام مردانگی و انسانیته ...

و اون گنجی یه که هر کسی نمی تونه دارای اون باشه ...

روز موجودی با محبت به نام پدر ..

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11 AM توسط سعیده سرایدار| |

 

ای كاش فدك این همه اسرار نداشت

ای كاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای كاش در سوخته مسمار نداشت

كاش قلبم به قبرش راه داشت

كاش زهرا هم زیارتگاه داشت

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 6 PM توسط سعیده سرایدار| |

شعرى از پابلو نرودا
============


"Die Slowly" Poem
 
"Die Slowly" is a beautiful poem originally written in Spanish by Pablo Neruda (1904-1973).

این شعر در واقع به زبان اسپانیایی است و ترجمه های متفاوتی از آن به زبان انگلیسی

وجود دارد ..

ترجمه زیر برداشتی آزاد از  ترجمه ای از احمد شاملو  وچند ترجمه انگلیسی  با توجه به مفهوم کلی شعر است 

 

============ ========= =========

 

dies slowly.
who does not travel, who does not read, 
who does not listen to music, 
who does not find grace in himself, 
 

 
 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 اگر سفر نكنی،
 اگر كتابی نخوانی،
 اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت  گوش فرا ندهی
 اگر
برای خودت ارزشی قائل نباشی

============ =======


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1 PM توسط سعیده سرایدار| |

هنر کنده کاری با چوب

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 6 PM توسط سعیده سرایدار| |

,

Friendship like the holly-tree--
The holly is dark when the rose-briar blooms
But which will bloom most constantly?

The wild rose-briar is sweet in spring,
Its summer blossoms scent the air;
Yet wait till winter comes again
And who will call the wild-briar fair?

Then scorn the silly rose-wreath now
And deck thee with the holly's sheen,
That when December blights thy brow
He still may leave thy garland green.

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1 AM توسط سعیده سرایدار| |
استفاده از تصویر زبان اشاره تلفن برای ناشنوایان امکان پذیر می شود
تهران- خبرگزاری ایسکانیوز: رتبه سوم ابتکار جشنواره جوان خوارزمی گفت:در صورت رسیدن طرح "تلفن ناشنوایان با تصویر زبان اشاره" به تولید انبوه، ناشنوایان می توانند با تصویر زبان اشاره از تلفن استفاه کنند که البته این طرح نیاز به حمایت مالی دارد.
رضوان خوش اندام روز شنبه در گفت و گو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"، درخصوص طرح "تلفن ناشنوایان با تصویر زبان اشاره" که رتبه سوم ابتکار همچنین جشنواره جوان خوارزمی را به خود اختصاص داده است، گفت: کار این تلفن با دو دستگاه تلفن متصل به کیبورد کلمات حروف اشاره است که با لمس دکمه ارسال کلمه تایپ شده به صورت لرزش طرف مقابل خط را مطلع می کند.
وی افزود: LCD کرافیگی متصل به این تلفن کلمه ارسال شده را به زبان اشاره ترجمه می کند و همزمان متن آن در زیر LCD نمایش داده می شود.
این پژوهشگر برتر جشنواره جوان خوارزمی گفت: در سال 2007 مدال طلای مسابقات ژنو و مدال برنز مسابقات مالزی را کسب کردم که به دلیل جدید بودن ایده این طرح بود.
خوش اندام با تاکید بر این که در صورت ایجاد خط تولید برای این تلفن هزینه تولید آن بسیار کمتر خواهد شد، گفت: این طرح مورد استقبال مراکز استثنایی استان یزد و دانش آموزان و مسوولین قرار گرفت.
به گفته وی، باید در اختصاص بودجه به بخش های دولتی، بخش خصوصی را نیز در نظر گرفت.
رتبه سوم ابتکار نهمین جشنواره جوان خوارزمی درخصوص مشکلات بانوان پژوهشگر گفت: در حوزه های فنی مهندسی فعالیت بانوان بسیار سخت است و در مسافرت ها نیز برخی محدودیت ها وجود داشت که البته به دلیل اسلامی بودن کشورمان، بسیاری از موارد رعایت می شد
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9 AM توسط سعیده سرایدار| |

داستان غم انگیز یک پرنده که شاهد از دادن همسر زخمی خود می شود و با وجودی که برایش غذا می آورد اما کاردیگری از دستش ساخته نیست. این داستان در اوکرائین اتفاق افتاده است.
 
-----


MIADGAH IS THE BEST









The picture is telling the suffering of a poor bird shocked with his wife's fatal injury
Here his wife is injured and the condition is very appalling



Here he brings her food and attend her with love and compassion
MIADGAH IS THE BEST

Brings her food but shocked with her death and try to move her

He is aware that his sweetheart is dead and will not come to him again he cries with adoring love
MIADGAH IS THE BEST

Stand beside her and scream saddened of her death

MIADGAH IS THE BEST
Finally aware that she would not return to him and she departed him, stand beside her body with sad and sorrow
Photos of two birds said to have pictured in the Republic of Ukraine
Where the bird is interested quickly to save his wife. Millions of people cry after watching this picture in America and Europe
It is said that the photographer sold these picture for a nominal price to the most famous news paper in France. And all the copies of that news paper were sold out on the day of publishing these pictures
 

MIADGAH IS THE BEST

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 6 PM توسط سعیده سرایدار| |
حکایت

آین حکایت رو از دست ندین ..واقعا جالبه
 

 شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتدبرای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبردقرار گرفته است. در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بودکه این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار وندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یکنفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد،میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبردمیزد.به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزدرفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانیکه دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به دردنخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند،متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ماهم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردندسر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتربودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را درمقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر ازدزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا وندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد وکمی بعد هم از گرسنگی مرد.

به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 6 PM توسط سعیده سرایدار| |
وقتي پاييز بر طبيعت پا گذاشت
آفتاب مهر ، تابيدن آغاز كرد
طبيعت خسته از مشغله ي زندگي
چشمانش بست وخوابيدن آغاز كرد
طبيعت سبز به خزان پا گذاشت
هر چه كه بود رو زمين جا گذاشت
لباس زيباي ميهماني ز تن خويش كند
لباس خواب حريري به تن خويش كرد
باد پاييزي وزيد و هوا سرد شد
از سردي آن برگ درختان همه زرد شد
سفره ي ابر در آسمان باز شد
زمين تشنه با بارش آن سيراب شد
ببار باران عاشقانه زمين را خيس كن
چو چشمان من كه از بارش خيس است
پاييز فصل غم و دل هاي سوزان
فصل چشمان گريان و اشك ريز است
زمان كوچ پرندگان فرا رسيد
در همين زمان بر يكي از آن ها بلا رسيد
از بد شانسي او سخت بيمار شد
يار ديرينش چند روزي بر او تيمار شد
ولي ديگر وقت و فرصت كافي نبود
براي موندن صبر و مهلت آني نبود
هوا سرد و سردتر مي شد
زندگي بر آن ها سخت تر مي شد
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11 AM توسط سعیده سرایدار| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1 PM توسط سعیده سرایدار| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 4 PM توسط سعیده سرایدار| |
 
برگی از قرآن به خط یاقوت مستعصمی
برگی از قرآن به خط یاقوت مستعصمی

جمال الدین ابوالدر یاقوت مستعصمی بغدادی، ملقب به قبلة‌الکتاب، خطاط شهیر (درگذشته به سال ۶۹۸ هجری قمری) وی به سبب خط بدیع خود مخصوصاً به جهت نسخه‌های قرآنی که نوشته شهرت یافته‌است. یکی از نسخه‌ها در کتابخانه مصری نگهداری می‌شود که در سال ۶۹۰ هجری قمری از نوشتن آن فراغت یافته‌است.[۱]

او مردی ادیب، فاضل و شاعر بوده‌است. وی از تربیت یافتگان المستعصم بالله آخرین خلیفه عباسی بود، به همین دلیل خود را مستعصمی می‌نامید و بهمین نام آثارش را رفم می‌زد. وی خطوط مختلف اسلامی را قاعده‌مند کرد. چنانچه نقل شده وی سیصد شصت و چهار قرآن نوشته‌است.

وفات یاقوت مستعصمی در سال ۶۹۸ هجری قمری رخ داده‌است و از او به‌عنوان بزرگ‌ترین خوشنویس در عرصه نگارش خط ثلث نام برده می‌شود.

مرحوم اقبال آشتیانی ذیل صنایع دوره مغول آورده‌است: «یکی از شعب عمده صنایع مستظرفه که مخصوصاً مقارن استیلای مغول در ممالک شرق اهمیت فوق‌العاده داشت، حسن خط بوده و مستنصر و مستعصم و وزرای ایشان در جلب خوشنویسان و به کار واداشتن ایشان در خزانةالکتب‌های دارالخلافه مبالغ بسیار خرج می‌کردند و مشهورترین خطاطان این دوره دو نفرند: یکِی صفی الدین عبدالمومن ارموی است و دیگری شاگرد او که در فن خط بمراتب از استاد خود معروفتر شده یعنی جمال الدین یاقوت مستعصمی (متوفی سال ۶۹۸) که هر دو سابقاً از خطاطان مخصوص مستعصم آخرین خلیفه عباسی بوده و بعد از برافتادن دولت عباسیان بخدمت خاندان جوینی پیوسته‌اند و یاقوت که استاد خط نسخ محسوب میشود ابتدا از غلامانی بوده که او را مستعصم خریده و به شاگردی صفی الدین عبدالمومن واداشته و او بزودی در ادب و حسن خط مهارت بسیار یافته و در این فن اخیر براستاد خود نیز پیشی گرفته‌است. عطاملک جوینی او را بسیار محترم می‌داشت و پسران خود و برادرزاده خویش شرف الدین هارون را برای آموختن حسن خط پیش او به‌شاگردی واداشت.» [۲]


نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10 PM توسط سعیده سرایدار| |